الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

104

اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى )

زنادانى تواش ديوانه دانى * توئى ديوانه او عقل جهانى تو چون اطوار عادت عقل خوانى * خردمندى به جز عادت ندانى زهى دور از حقيقت مردم دون * كه صرف العقل را خوانند مجنون * * * الا اى عشق ، مجنون ساز ما را * زدام عقل ده پرواز ما را كدامين عقل ؟ عقل مردم دون * كه پيش شهوت نفسند مفتون بيا تا زين خرد بيگانه گرديم * چو مشتاقان حق ديوانه گرديم كسى كز عشق مجنون جهان است * به ملك دل امير عقل و جان است خردمندا ، به صحراى جنون تاز * وز آنجا كن به باغ وصل پرواز خوشا ديوانگان را وادى عشق * به صحراى تحير شادى عشق الهى بر جنون من بيفزاى * بدين عشق و جنون جانم بياراى حكايت يكى ديوانه‌اى را گفت : چونى * كه خندان زير زنجير جنونى جوابش داد : كاى با عقل و هشيار * به زنجيرم فكنده ، زلف دلدار تو را گر زين جنون تقدير بودى * چو من خندان در اين زنجير بودى ز شادى جنون جانى شد آگاه * كه شد زنجيرى گيسوى آن ماه * * *